Richmond Hill
February 29, 2008
طنابی كه از عضو تپندهْ سمت چپ قفسه سينه ام ،
به عضوی مشابه از همون قسمت بدن تو وصله ؛
انقدرام محكم نيست كه بُعد مسافت پاره اش نكنه .
…
شک نکن !
Reason …
February 29, 2008
اهلی شده ایم … بدبختی
February 27, 2008
اگر آدم گذاشت اهلیش کنند ،
بفهمینفهمی خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریهکردن بکشد
…
شازده کوچولو / اگزوپری
Ashamed
February 27, 2008
پدر : نمیدونستم …
پسر : چی ؟ چی رو نمیدونستی ؟!
پدر : اینکه اون تو میشی !
Private !
February 27, 2008
وقتی ناپلئون پاک باخته با بار یک میلیون کشته روی دست از روسیه برگشت
و زنش رو با یه نره خر تو رختخواب دید،
گفت: «خوب عاقبت یک مساله شخصی! برای تنوع هیچ بد نیست.»
خداحافظ گاری کوپر/ رومن گاری
Mute !
February 26, 2008
روح لال است ، صدایی ندارد که فریاد برآورد .
باید تحمل کند ؛
تحمل کند ،
و باز هم تحمل کند .
…
خرمگس / اتل لیلیان وینیچ
God !
February 26, 2008
بلند تر صدایش کنید ،
شاید خفته باشد !
…
خرمگس / اتل لیلیان وینیچ
! ریگ
February 25, 2008
حس میکنم شبیه ریگهای کف خیابون شدم ،
یه جا شوتم کردی
که نه به چپتم و نه به راست !
Brecht, The Poet
February 25, 2008
تو ضعفی نداشتی ،
من داشتم ؛
من عاشق بودم .
برشت
! من به اندازه یك ابر دلم میگیرد
February 9, 2008
كفشهایم كو،
چه كسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تـَن برگ .
مادرم در خواب است .
ومنوچهر و پروانه ، و شاید همه مردم شهر.
شب خرداد به آرامی یك مرثیه از روی سر ثانیهها
میگذرد .
و نسیمی خنك از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا میروبد .
بوی هجرت میآید :
بالش من پر آواز پر چلچلههاست .
صبح خواهد شد .
و به این كاسه آب
آسمان هجرت خواهد كرد.
باید امشب بروم .
من كه از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت كردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم .
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود .
كسی از دیدن یك باغچه مجذوب نشد .
هیچكس زاغچه ای را سر یك مزرعه جدی نگرفت .
من به اندازه یك ابر دلم میگیرد
وقتی از پنجره میبینم حوری
– دختر بالغ همسایه –
پای كمیاب ترین نارون روی زمین
فقه میخواند .
چیزهایی هم هست ، لحظههایی پر اوج
مثلاً شاعرهای را دیدم
آن چنان محو تماشای فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
كه به اندازه ی پیراهن تنهایی من
جا دارد، بردارم،
و به سمتی بروم
كه درختان حماسی پیداست ،
رو به آن وسعت بی واژه كه همواره مرا میخواند.
یك نفر باز صدا زد : سهراب!
كفشهایم كو ؟!
…
سهراب سپهری