Richmond Hill

February 29, 2008

طنابی كه از عضو تپندهْ سمت چپ قفسه سينه ام ،

به عضوی مشابه از همون قسمت بدن تو وصله ؛

انقدرام محكم نيست كه بُعد مسافت پاره اش نكنه .

شک نکن !

Reason …

February 29, 2008

Just because I told you my story ,
does not invite you to be a part of it !
bucket list

اگر آدم گذاشت اهلیش کنند ،

بفهمی‌نفهمی خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریه‌کردن بکشد

شازده کوچولو / اگزوپری

Ashamed

February 27, 2008

پسر : پست فطرت ، چرا منو به وجود آوردی ؟
پدر : نمیدونستم …
پسر : چی ؟ چی رو نمیدونستی ؟!
پدر : اینکه اون تو میشی !
دست آخر / ساموئل بکت

Private !

February 27, 2008

 وقتی ناپلئون پاک باخته با بار یک میلیون کشته روی دست از روسیه برگشت

و زنش رو با یه نره خر تو رختخواب دید،

گفت: «خوب عاقبت یک مساله شخصی! برای تنوع هیچ بد نیست.»

 

خداحافظ گاری کوپر/ رومن گاری

Mute !

February 26, 2008

روح لال است ، صدایی ندارد که فریاد برآورد .

باید تحمل کند ؛

تحمل کند ،

و باز هم تحمل کند .

خرمگس / اتل لیلیان وینیچ

God !

February 26, 2008

بلند تر صدایش کنید ،

شاید خفته باشد !

خرمگس / اتل لیلیان وینیچ


! ریگ

February 25, 2008

حس میکنم شبیه ریگهای کف خیابون شدم ،

یه جا شوتم کردی

که نه به چپتم و نه به راست !

Brecht, The Poet

February 25, 2008

تو ضعفی نداشتی ،

من داشتم ؛

من عاشق بودم .

 

برشت

كفش‌هایم كو،

چه كسی بود صدا زد: سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تـَن برگ .

مادرم در خواب است .

ومنوچهر و پروانه ، و شاید همه مردم شهر.

شب خرداد به آرامی یك مرثیه از روی سر ثانیه‌ها

می‌گذرد .

و نسیمی خنك از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می‌روبد .

بوی هجرت می‌آید :

بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست .

صبح خواهد شد .

و به این كاسه آب

آسمان هجرت خواهد كرد.

باید امشب بروم .

من كه از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت كردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم .

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود .

كسی از دیدن یك باغچه مجذوب نشد .

هیچكس زاغچه ای را سر یك مزرعه جدی نگرفت .

من به اندازه یك ابر دلم می‌گیرد

وقتی از پنجره می‌بینم حوری

– دختر بالغ همسایه –

پای كمیاب ترین نارون روی زمین

فقه می‌خواند .

چیزهایی هم هست ، لحظه‌هایی پر اوج

مثلاً شاعره‌ای را دیدم

آن چنان محو تماشای فضا بود كه در چشمانش

آسمان تخم گذاشت.

و شبی از شب‌ها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را

كه به اندازه ی پیراهن تنهایی من

جا دارد، بردارم،

و به سمتی بروم

كه درختان حماسی پیداست ،

رو به آن وسعت بی واژه كه همواره مرا می‌خواند.

یك نفر باز صدا زد : سهراب!

كفش‌هایم كو ؟!

سهراب سپهری