جوب

January 29, 2009

. پدر در را محكم به هم زد و با كفشهای كثيف وگلی اش رفت توی خانه

 . سروصدای مادرم بلند شد 

. پشت سرش يك نفركوبيد به در. در را باز كردم 

. زن ، بچه بغلش بود . خواست بيايد تو . جلوش ايستادم . نفس نفس می زد

 پرسيد : بابات كجاست ؟

  گفتم : برای چی ؟

 گفت : داداشت را آوردم . برو بگو می گيردش يا بندازمش توی جوب ؟

اپرای قورباغه های مرداب خوار / جواد سعیدی پور

One Response to “جوب”

  1. BEHSAN said

    =))=))cheghad badshans:D

Leave a Reply